تبليغاتX
جوهر قرمز

جوهر قرمز

 

اکنون و اینجا چه فایده که بگویم با تو چگونه تمام خاطره ها را بوسیدم و چون تکه ای از وجودم گرامی داشتم.

اینک این کاغذ و این قلم .

امروز روز فرو ریختن است.

امروز، روز شکستن است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 14:53  توسط هدی هاشمی  | 

 

داریم له می شیم زیر این همه فشار من و تو‌‌... و در این میان تنها سرک کشیدن به به هزارتوی خون چکان گذشته را کم داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 0:45  توسط هدی هاشمی  | 

 

من هیچ نبودم

جز

کلافی در هم پیچیده

معمایی حل نشده

اگر تو مرا باز نمی کردی

اگر

تو

مرا

حل نمی کردی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 1:0  توسط هدی هاشمی  | 

 رییس جمهور منتخب: میرحسین موسوی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:21  توسط هدی هاشمی  | 

 

تاريكی و نمناكی، تنگي و دلتنگی ،سیاهی و تباهی، تباهی تباهی تباهی چنان بر قلبم فشار مي آورد كه زخمهايم را فراموش كرده ام.

بايد بلند شوم، باید بلند شوم و كاری كنم، هميشه همين بوده، هميشه ترجيح دادم ساكت و بی تفاوت، دراز به دراز بخوابم انگار كه هيچ اتفاقی نيفتاده است. ولي این يك بار هم كه شده نه فقط به خاطر خودم بايد بلند شوم و حقم را بگيرم. بايد بلند شوم و حرفم را بزنم. آری آری اين كار را می كنم اما آخ ... چشم هايم پر از شن است و مژه هايم به هم چسبيده، زبانم شوری و گسی خون دارد، درست نمی توانم ببينم، نگاه کن! تكه های بدنم انگار هر كدام يك طرف افتاده. هميشه همين طور بوده... هر وقت می خواستم حرفم را بزنم يك جوری خودم را گم كرده ام. حالا هم نگاه كن، گونه هايم، لبهايم، پيشاني بلندم هيچ كدام سرجايش نيست. بايد خوب بگردم و دهانم را پيدا كنم. چه كسی به حرفهای يك زن ِ بي دهان گوش می كند؟ فرض كنيم كه نپرسند چشمانت كو، دلت كو، مغزت كو، حتمن كه می پرسند دهانت كو و آن هم نه حتمن كه مي پرسند لبهايت كو و آن وقت من ِ بی دهان بايد چه بگويم؟ كورمال كورمال دستم را روي زمين مي كشم، آخ ... دستان من كه اين طور پاره پاره نبودند، خوب يادم است...مهم نيست، حرفم را كه زدم بلند می شوم می روم و سرفرصت فکری هم برای دستهایم می كنم، مخلوط گلیسیرین و گلاب چطور است؟  اما فعلن بايد بگردم و دهانم را پيدا كنم. شايد اگر به موقع حرف زده بودم حالا دهانم را گم نكرده بودم. زير اين سنگ كه نيست... نه، زير آن سنگ هم نيست. بهتر است بيرون را هم خوب بگردم. تكه سنگی برمی دارم، بر سقف كوتاه و سنگی بالاي سرم می كوبم. باز كنيد، دهانم را جا گذاشته ام.

از دوردست ها صداي ضجه می آيد... 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 17:46  توسط هدی هاشمی  |